درد چیست؟

به نظر می رسد که درد کارکرد مشهودی دارد. درد بازخورد ثابتی درباره بدن ارائه کرده و ما را قادر می سازد تا در وضعیت های مختلف سازگار شویم. درد غالبا علامت هشداری است که می گوید مشکلی وجود دارد و منجر به رفتار محافظتی نظیر اجتناب از حرکت به شیوه ای خاص یا بلند کردن اجسام سنگین می شود. درد همچنین رفتار کمک جویی را راه اندازی کرده و دلیل معمول مراجعه بیماران به پزشک است. درد پیامدهای روان شناختی نیز داشته و می تواند ترس و اضطراب تولید کنند. بنابراین از منظر تکاملی، درد نشانه ای است مبنی بر اینکه به عملی نیاز است. کارکرد آن ایجاد تغییری به شکل کمک جویی یا فعالیت اجتنابی است. اما مبحث درد به این سادگی ها نیست. به نظر می رسد برخی دردها هیچ علت مشخصی ندارند و به جای اینکه به فرد کمک کنند تا به زندگی خود ادامه دهد مانع از آن می شوند. چنین دردی یک مولفه روان شناختی نیرومند دارد. پژوهشگران بین درد حاد و مزمن تمایز قائل هستند. درد حاد به عنوان دردی تعریف می شود کهماه یا کمتر طول می کشد. این درد معمولا علت مشخصی داشته و غالبا با مسکن ها درمان می شود. پای شکسته یا زخم ناشی از جراحی نمونه ای از درد حاد هستند. برعکس، درد مزمن بیش ازماه طول کشیده و می تواند خوش خیم (از حیث شدت فرق می کند) یا پیش رونده (از این حیث که به تدریج وخیم تر می شود) باشد. کمردرد مزمن خفیف اغلب یک درد مزمن خوش خیم توصیف می شود در حالی که بیماری هایی مانند آرتریت روماتوئید منجر به یک درد مزمن پیش رونده می شوند.

تصور کنید کودکی به زمین می افتد. به شما نگاه می کند و شما کسری از ثانیه وقت دارید تا تجربه اش را به «چیزی نشده» یا «درد» تبدیل کنید. بنابراین، اگر بگویید «چیزی نشده، بلند شو» و لبخند بزنید، او بلند می شود و به بازی کردن ادامه می دهد. اما اگر شما وحشت زده به او نگاه کنید و بگویید «ۀخ، دردت اومد، بیا بغلم»، آن وقت او گریه سر خواهد داد. در این کسری از ثانیه تمام عوامل روان شناختی که بر تجربه درد تاثیر می گذارند وارد عمل می شوند و علایم ارسالی به مغز را به تجربه ای دردناک یا اینکه چیز خاصی نیست تبدیل می کنند. بدون این عوامل درد را می توان یک احساس در نظر گرفت. اما این مثال روشن می سازد که چرا درد یک ادراک در نظر گرفته می شود و نه یک احساس (اگر بازویشان در برود، آنها بدون توجه به اینکه شما چه کار می کنید گریه خواهند کرد!).

نظریه های اولیه درد: درد به عنوان یک احساس

 الگوهای اولیه درد، آن را در چارچوب زیست پزشکی و به عنوان پاسخی خودکار به عاملی بیرونی توصیف می کردند. شاید دکارت نخستین کسی بود که درباره درد نوشت و آن را پاسخی به یک محرک دردناک در نظر گرفت. او مسیر مستقیمی از منبع درد (مانند سوختگی انگشت) به منطقه ای از مغز که احساس دردناک را ردیابی می کند بیان کرد. ون فری (1985) نظریه اختصاصی بودن درد را مطرح کرد، که مجددا این الگوی بسیار ساده محرک-پاسخ را منعکس می کرد. به نظر او گیرنده های حسی مخصوصی وجود دارد که احساس لامسه، گرما و درد را منتقل می کنند و اینکه هر گیرنده ای به محرک خاصی حساس است. این الگو شبیه چیزی است که توسط دکارت عنوان شد از این نظر که پیوند بین علت درد و مغز مستقیم و خودکار در نظر گرفته می شود. به همین نحو، گولداشنایدر (1920) الگوی دیگری از درد تدوین کرد که نظریه الگو نام گرفت. او اعتقاد داشت که الگوهای تکانه عصبی میزان درد را تعیین کرده و اینکه پیام ها از طریق این تکانه های عصبی مستقیما از ناحیه آسیب دیده به مغز ارسال می شوند. بنابراین این سه الگوی درد، احساس را این چنین توصیف می کنند:

  • آسیب بافت سبب احساس در می شود.
  • روان شناسی در این الگوهای درد فقط به عنوان پیامد درد سهیم است (مانند اضطراب، ترس، افسردگی). روان شناسی تاثیر علی ندارد.
  • درد یک پاسخ خودکار به محرکی بیرونی است. جایی برای تفسیر یا تعدیل وجود ندارد.
  • احساس درد یک علت واحد دارد.
  • درد یه صورت روان زاد یا بدن زاد طبقه بندی می شود. درد روان زاد «در ذهن بیمار» در نظر گرفته می شود و وقتی از آن صحبت می شود که هیچ اساس ارگانیکی پیدا نشود. درد بدن زاد به عنوان «درد واقعی» در نظر گرفته می شود و زمانی صحبت از آن است که آسیب واضحی دیده می شود.
    مشکلات پژوهش در حوزه درد

در زیر برخی مشکلات پژوهش در این حوزه مطرح می شود که مکن است بخواهید آنها را در نظر بگیرید.

1. درد را نمی توان مشاهده کرد و تجربه ای ذهنی است. بنابراین سنجش درد دشوار است. ابزارهای خودگزارشی بر تلاش فرد برای ارائه توصیفی دقیق از چگونگی احساسش متکی هستند. ممکن است ابزارها تحت تاثیر اینکه افراد می خواهند در مورد احساسشان چه برداشتی کنند و همچنین توانایی آنها برای توصیف تجارب افراد قرار گیرند.

2. پژوهش ها در حوزه ددر، تعامل بین فرایندهای زیستی و روان شناختی را برجسته می سازند. با این حال، نحوه تعامل این فرایندهای مختبف واقعا مبهم باقی مانده است. چرا تمرکز بر درد عملا آن را آزاردهنده تر می سازد؟

3. پژوهش ها در حوزه درد بر نقش عوامل روان شناختی در ارقا درد مزمن ئ تشدید درد حاد تاکید دارند. با این حال، داشن اندکی درباره آغاز درد وجود دارد. چرا برخی افراد سردرد می گیرند در حالی که دیگران این چنین نیستند؟ چرا در مکان و زمان تجربه درد تفاوت فرهنگی وجود دارد؟

4. اندازه گیری و تعریف درد دشوار است. بعلاوه مطالعات درمانی اغلب از دستورالعمل ها، اندازه گیری ها و زمان بندی های مختلفی استفاده می کنند.

نقش روان شناسی در درمان درد

درد حاد اغلب با مداخلات دارویی درمان می شود.ثابت شده است که درد مزمن نسبت به  چنین شیوه هایی مقاوم تر بوده و اخیرا کلینیک های درد رویکردی چند رشته ای نسبت به درمان درد اتخاذ کرده اند. اهداف تعیین شده توسط این کلینیک ها عبارتند از:

  • بهبود عملکرد جسمی و سبک زندگی. این هدف با بهبود تونوس عضلانی، عزت نفس، خودکارآمدی و توجه برگردانی و کاهش ملال، رفتار درد و منافع ثانویه سروکار دارد.
  • کاهش اتکا بر داروها و خدمات پزشکی. این هدف با بهبود کنترل شخصی، کاهش نقش بیمار و افزایش خودکارآمدی سروکار دارد.
  • افزایش حمایت اجتماعی و زندگی خانوادگی. در این مورد افزایش خوش بینی و توجه برگردانی و کاهش ملال، اضطراب، رفتار نقش بیمار و منافع ثانویه هدف قرار می گیرد

همچنین در فلسفه درمان فعلی، بر مداخله زودهنگام نیز تاکید می شود تا از تبدیل درد مزمن به درد حاد جلوگیری شود.

پژوهش ها نشان می دهد که روان شناسی از لحاظ عواملی نظیر یادگیری، اضطراب، نگرانی، ترس، فاجعه سازی، معنادهی و توجه با ادراک درد سروکار داارد. کلینیک های چند رشته ای درد به طور فزاینده ای مداخلات روان شناختی را اساس کار خود قرار می دهند. چندین روش درمان درد وجود دارد که تعامل بین روان شناسی و عوامل فیزیولوژیکی را منعکس می کنند. این روش ها را می توان به صورت روش های پاسخگر، شناختی و رفتاری طبقه بندی کرد.

  • روش های پاسخگر. روش های پاسخگر به منظور تعدیل مسقیم سیستم فیزیولوژیکی از طریق کاهش تنش عضلانی طراحی شده اند. از این روش ها می توان به روش های آرمیدگی اشاره کرد که قصد دارد اضطراب و استرس و متعاقب آن درد را کاهش دهد و پسخوراند زیستی که فرد را قادر می سازد تا کارکردهای بدنی خود را به طور ارادی کنترل کند. پسخوراند زیستی قصد دارد تا اضطراب و تنش را کاهش دهد و از این طریق درد را کاهش دهد. اما برخی پژوهش ها نشان می دهند که این روش چیزی به روش های آرمیدگی اضافه نمی کند. هیپنوتیزم نیز به عنوان روشی برای آرام ساختن فرد مورد استفاده قرار می گیرد. به نظر می رسد که این روش بیشتر در مورد درد حاد و اعمال دردناکی که مکررا

   انجام می شوند مانند لباس پوشاندن به افرادی که سوختگی دارند کاربرد داشته باشد.

  • روش های شناختی. رویکرد شناختی برای درمان درد بر افکار فرد درباره درد تمرکز دارد و قصد آن تعدیل شناخت هایی است که ممکن است تجربه درد را تشدید کنند. تکنینک های مورد استفاده شامل انحراف توجه (یعنی تشویقق فرد برای تمرکز نکردن بر درد)، تصویر سازی ذهنی (یعنی تشویق فرد برای داشتن افکار مثبت و خوشایند) و اصلاح افکار ناسازگارانه را استفاده از پرسشگری سقراطی می شود. پرسشگری سقراطی فرد را به چالش می کشد تا سعی کند افکار خودآیندش را درک کند. این روش شامل چنین پرسش هایی می شود «چه شواهدی داری که از فکرت حمایت کنند؟» و «فرد دیگری این موقعیت را چگونه می بیند؟». درمانگر می تواند از ایفای نقش و وارونه سازی نقش استفاده کند.
  • روش های رفتاری. برخی روبکردهای درمانی از اصول بینادین شرطی سازی عامل مشتق شده اند و از تقویت استفاده می کنند تا افراد را به تغییر رفتار ترغیب کنند. برای مثال، اگر بیماری با درد مزمن، از فعالیت هایی که فکر می کند درد او را تشدید می کنند دست کشیده است، درمانگر به تدریج او را تشویق می کند تا به مرور فعال تر شود. درمانگر به هر تغییری در فتار پاداش می دهد و رفتارهای جدیدی شکل می گیرند و مورد پذیرش قرار می گیرند تا بیمار تشویق شود در جهت هدف تعیین شده حرکت کند.

سنجش درد

برای بررسی علل یا پیامدهای درد یا ارزیابی اثربخشی درمان درد، نیاز است که درد اندازه گیری شود. چندین سوال و مشکل در این خصوص وجود دارد. برای مثال، «آیا ما به تجربه خود فرد از درد علاقه مند هستیم؟» (یعنی چیزی که فرد می گوید مهم است)، «در مورد انکار یا خودانگاره چگونه؟» (یعنی ممکن است فرد درد داشته باشد اما آن را برای خود و دیگران انکار کند)، «آیا ما به سنجشی عینی علاقه مند هستیم؟» (یعنی آیا می توانیم از کس دیگری بخواهیم تا درد فرد را درجه بندی کند و به این شکل بر مشکل انکار غلبه کنیم؟) و «آیا باید یک اساس فیزیولوژیکی را برای درد بسنجیم؟». این سوال ها منجر به شکل گیری سه دیدگاه مختلف درباره اندازه گیری درد شده اند: خودگزارش دهی، سنجش مشاهده ای و سنجش فیزیولوژیکی، که بسیار شبیه به شیوه های مختلف اندازه گیری وضعیت سلامت هستند. علاوه بر این، این دیدگاه های مختلف نظریه های مختلف درد را منعکس می کنند.

خودگزارش دهی

مقیاس های خودگزارش دهی درد بر دیدگاه ذهنی خود فرد از سطح دردش متکی هستند. آنها به شکل مقیاس های آنالوگ بصری (مانند «سدت درد شما چقدر ایت؟» که از هیچ (0) تا بی نهایت (100) درجه بندی می شود)، مقیاس های کلامی (مانند «دردتان را توصیف کنید: بدون درد، درد خفیف، درد متوسط، درد شدید، بدترین درد») و پرسشنامه های درد مک گیل (MPQ)؛ ملزاک، 1975). پرسشنامه مک گیل تلاش می کند تا به ماهیت پیچیده درد دست یابد و از افراد می خواهد تا درد خود را از لحاظ سه بعد درجه بندی کنند: حسی (مانند تیر کشیدن، گزگز کردن، نبض دار)، عاطفی (مانند دردآور، بی رحم، کشنده) و ارزیابانه (به معنی آزارنده، بدبخت کننده، شدید). برخی از مقیاس های خودگزارش دهی نیز تلاش دارند تا به تاثیری که درد بر سطح عملکرد فرد دارد دست یابند و اینکه آیا درد بر توانایی افراد در انجام امور روزانه ماننده راه رفتن، نشستن و بالا رفتن از پله ها تاثیر گذاشته است. به همین نحو، درد در اغلب مقیاس های کیفیت زندگی نیز سنجیده می شود. این مقیاس ها یک مولفه درد دارند.

سنجش مشاهده ای

در سنجش مشاهده ای تلاش می شود تا سنجش عینی تری از درد صورت گیرد و زمانی مورد استفاده قرار می گیرد که خودگزارشی های خود بیمار نامعتبر تشخیص داده شده اند یا زمانی که بیماران قادر به ارائه خودگزارش دهی نیستند. برا یمثال، سنجش مشاهده ای را می توان برای کودکان، برخی از افرادی که سکته مغزی کرده اند و برخی از بیمارانی که بیماری مرگبار دارند استفاده کرد. علاوه بر این، این سنجش ها می توانند برای مقیاس های خودگزارشی روایی عینی فراهم آورند. در سنجش های مشاهده ای، تسکین درد درخواست شده و استفاده شده، رفتارهای ددر (مانند لنگیدن، تظاهرات چهره ای و تنش عضلانی) و مدت زمان صرف شده برای خواب یا استراحت ارزیابی می شوند.

سنجش های فیزیولوژیکی

گاهی اوقات اگر به یک اندازه «عینی» از درد نیاز باشد، نه خودگزارش دهی و نه سنجش های مشاهده ای معتبر نخواهد بود. به طور مشص، خودگزارشی ها نسبت به سوگیری فرد در مورد درد آسیب پذیر هستند و سنجش های مشاهده ای نسبت به خطاهای مشاهده گر آسیب پذیرند. بنابراین گاهی اوقات از سنجش های فیزیوولوژیکی به عنوان شاخصی از شدت درد استفاده می شود. در این قبیل سنجش ها التهاب و تعریق، ضربان قلب و دمای پوست اندازه گیری می شود. با این حال، ارتباط بین اندازه های فیزیولوژیکی و سنجش مشاهده ای و خودگزارشی اغلب متناقض است، و این سوال پیش می آید که، «آیا فرد و ارزیاب اشتباه کرده اند یا اینکه سنجش های فیزویولوژیکی، درد را درست اندازه گیری نکرده اند؟».

منبع:
اُگدن، جین؛ مترجم: کچویی، محسن(1395). روان شناسی سلامت. تهران: کتاب ارجمند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *