الگوی شناخت و تربیت اخلاقی کودکان

برای تربیت اخلاقی کودکان، پرورش 8 بُعد مختلف که خود به دو دسته اصلی تقسیم می شوند لازم به نظر می رسد:

الف: ویژگی های فرا اخلاقی که به کنش وری اخلاقی مربوط می شوند

جهت گیری اجتماعی

خود مهارگری

مطیع بودن

حرمت خود

ب: ویژگی های اخلاقی

همدلی

وجدان

استدلال اخلاقی

نوع دوستی

  • فرآیندهای تربیتی

القاء شناختی

مراقبت

انتظار و توقع

فرایند خانوادگی دموکراتیک

در الگوی عملی برای کار، از روش القای شناختی به همراه روش های رفتاری که بر تقویت مبتنی هستند استفاده خواهد شد.

چهار بنیان روانی اخلاق (ویژگی های فرا اخلاقی)

الف) جهت گیری اجتماعی

رفتار اخلاقی، ناشی از علاقه و توجه فرد به دیگران است. روان شناسان سال هاست که میل به مشارکت در تعامل های اجتماعی و ایجاد روابط را برای سلامت روانی مهم و ضروری می دانند. در حقیقت نبود چنین تمایلی نشانه وجود آسیب است. در DSM IV افراد دوری گزین و بی علاقه به روابط اجتماعی را به عنوان اختللا شخصیت اسکیزوئید طبقه بندی کرده اند و وجود رفتارهای گوشه گیرانه و شیوه زندگی ضداجتماعی در کودکان و نوجوانان دال بر بروز آسیب های جدی در بزرگسالی است. بنابراین، شناخت چگونگی به وجود آمدن و تحول یافتن جهت گیری اجتماعی که در سلامت روان و تحول اخلاقی مهم است، بسیار ضروری به نظر می رسد (واینر، 1980).

محققان و متخصصان بالینی شکل گیری دلبستگی ایمن را در سال های اولیه زندگی منشا جهت گیری اجتماعی سالم می دانند. دلبستگی، رابطه عاطفی خاصی است که بین خردسالان و مراقبان اولیه آنها شکل می گیرد. تحقیقات متعددی نشان می دهند که شکل گیری دلبستگی سالم به پیامدهای روانی مثبت و دیرپا، در فرد می انجامد. همچنین پژوهش ها بر رابطه بین این دلبستگی و تحول اخلاقی اجتماعی تاکید کرده اند. پارک و واترز (1989) گزارش کرده اند که کودکان پیش دبستانی با دلبستگی ایمن تعاملات هماهنگی با همتاهای خود دارند. در حقیقت، دلبستگی اولیه اساس روابط آتی فرد قرار می گیرد. مگید و مک کلوی (1987) تنها عامل پایای رفتار ضداجتماعی کودکان را فقدان دلبستگی ایمن در دوران خردسالی دانسته اند چرا که این امر به عدم شکل گیری وجدان می انجامد. کودکان با دلبستگی ایمن بیشتر احتمال دارد که با قواعد خانواده همنوایی کنند.

رفتار فرزندپروری

بدیهی است که رفتار فرزندپروری بر تحول حس اجتماعی تاثیر می گذارند. نکته حائز اهمیت آن است که باید آن جنبه هایی از تربیت در مد نظر قرار بگیرد که تحول دلبستگی ایمن را تسهیل می کند. در انسان ها، بر خلاف جیوانات که دلبستگی از نشانه های فیزیولوژیکی خاص ریشه می گیرد، دلبستگی به طریق متنوعی ایجاد شده و پیامدهای گسترده ای را به دنبال دارد (شافر، 1996). به طور معمول اعتقاد بر این است که دلبستگی ایمن ناشی از کیفیت تعامل بین نوزاد و مراقب او است. اگر چه چنین تعامل هایی را می توان به بهترین وجه به عنوان نظام های اجتماعی مفهوم بندی نمود، سهم مادر در این سیستم ها از اهمیت خاصی برخوردار است. ویژگی های متعددی برای پیش بینی به وجود آمدن دلبستگی ایمن، در کودکان بررسی شده اند که یکی از مهم ترین آنها پاسخدهی است. بدین معنا که مادران کودکان دارای دلبستگی ایمن، هماهنگ با علایم نوزادان شان واکنش نشان می دهند و به طور پایا و سریع به آنها پاسخ می دهند. بر اساس پژوهش های موجود این ویژگی های مادران در طول زمان همچنان ثابت باقی می مانند. علاوه بر این، این مادران در شیوه های تربیتی خود گرم و مهربان بوده و تماس های جسمانی مخبت آمیز بیشتری دارند، خصومت و خشم اندکی را بروز می دهند  در مراقبت جسمانی از کودکان خود کوشا هستند. بر عکس، مادران مضطرب ئ تحریم پذیر غالیا در ایجاد یک دلبستگی ایمن شکست می خورند (اگلند و روف، 1981؛ توماسینی و تولان، 1979).

ب) خودمهارگری

با وجود مطرح شدن دیدگاه های مختلف در خصوص اخلاق، تقریبا تمامی محققان نظر دارند که وجود توانایی مهار رفتار، یکی از عوامل اصلی اخلاق محسوب می شود. اتزیونی (1993) خودانظباط گری را در کنار همدلی دو سنگ بنای اخلاق و منش می داند.

خودمهارگری در ابتدا با کنترل جسمانی و حرکتی مربوط است، کنترل تخلیه یا آموزش تمیزی در این زمینه مورد توجه قرار گرفته است. با این حال، خودمهارگری به عنوان یک صفت شخصیتی عموما در کودکان پیش دبستانی مورد مطالعه قرار گرفته است. با شکل گیری توانایی کودکان پیش دبستانی، برای استفاده از واسطه های شناختی همچون تصویرسازی ذهنی و گفتار خصوصی آنها توانایی مقاومت در برابر یک خواسته، فرونشانی تکانه ها و به تاخیر انداختن ارضا را فرا می گیرند. برجسته ترین این توانایی ها ظاهرا بین سال های 5 تا 7 سالگی به وجود می آید (برکویتز، 1982). به همین دلیل ما نیز بر این باوریم که آموزش احترام به قانون باید از این سنین آغاز گردد.

خودمهارگری ناقص در رفتارهای پرخطر

رفتارهای پرخطر در بسیاری از موارد، حاصل خودمهارگری ناقص و حاصل آن گاهی رفتارهای بزهکارانه است. شاید بتوان رفتار بزهکارانه را عملی تلقی کرد که از تصور فرد در فرا گرفتن خودمهارگری و کنترل اساسی حکایت می کنند، کنترل هایی که اکثریت اعضای جامعه در طی دوران رشد آن را فرا می گیرند. یک کودک یا نوجوان بزهکار با تشخیص رفتار قابل قبول از غیر قابل قبول را یاد نگرفته و یا این تشخیص را فرا گرفته است اما شیوه های کنترل کافی را کسب نکرده است، تا رفتارش را تحت تشخیص خود اداره کند. این برداشت از بزهکاری روی تشخیص ناقص یا کنترل های رفتاری ناقص تاکید می کند. برای پیشگیری ازاینکه جوانان دیگر نیز بزهکار و مجرم نشوند، لازم خواهد بود که مهارت های مورد نظر و مطلوب اجتماع به کودکانی که به نظر می رسد در معرض خطر شدن هستند، یعنی جوانان پیش از بزهکاری، آموزش داده شود.

تاخیر در ارضا خواسته ها

رفتارهای غیر قابل قبول و مجرمانه تا حدی از ضعف توانایی تاخیر در ارضا خواسته ها، یا قدرت جلوگیری از یک رفتار به خاطر تقویت بهدی ناشی میشود.

محققین مختلف پی برده اند که قدرت تاخیر در ارضا خواسته ها، یا شاخص آزمایشگاهی مقاومت در برابر وسوسه و نیز با مسئولیت اجتماعی (با پرسشنامه خودسنجی) ارتباط مستقیم دارد. توانایی به تاخیر انداختن ارضا خواسته ها در دوره کودکی کسب می شود و با بالا رفتن سن افزایش می یابد (میشل و متزنر، 1962). در واقع یکی از خصوصیات عمده بلوغ اجتماعی همین قدرت انجام وظیفه، در شرایط تقویت با درنگ است. مشاهده رفتار الگو در یادگیری این رفتار مهم است.

یه تاخیر انداختن ارضا خواسته ها نمونه ای از خودمهارگری به حساب می آید. پذیرفتن یا تحمیل معیارهای خاص برای پاداش دادن به خود، نمونه ی دیگر از خودمهارگری است. کودکان باید در جریان اجتماعی شدن توانایی لازم برای ارزشیابی کار خود را کسب کنند و معیارهای قابل لمس برای تشویق خود را به دست آورند.

تحول خودمهارگری فرآیندی تدریجی و پیچیده است که در آن بالیدگی و تحول توانایی ها و رفیت های کودک نقش مهمی را ایفا می کند. والدین در تحول خودمهارگری تاثیرگذار هستند. این تاثیرگذاری از طریق فرایند «داربست» با خود نظم جویی هدایت شده تحقق می یابد. هر دوی این مفاهیم، اشاره به فرایندی دارند که والدین از طریق راهنمایی و پسخوراند از مهارت های ابتدایی و تکمیل نشده، کودکان را حمایت می کنند. شافر (1994) معتقد است که والدین از دو طریق به تحول خودمهارگری کمک می کنند:

الف) خلق کنترل های بیرونی لازم، پیش از آنکه کودک بر خودنظم جویی تسلط یابد.

ب) با توجه به ماهیت شکننده راهبردهای خودمهارگری نوزادان و نوپایان، محیطی را به وجود آورند که کنترل پذیر باشد. برای مثال، در طی ماه های اولیه زندگی مسالهخودنظم جویی شامل حفاظت از کودک در برابر تحریک مرط می باشد. مکونی (1980) معتقد است که در فرایند گذار از تکانشگری به خودنظم جویی پنج روش موثر وجود دارد که والدین می توانند از /انها بهره ببرند. این موارد عبارتند از:

  1. حفاظت از کودکان در برابر تکانشگری هایشان، از طریق کنترل و مدیریت وضعیت های خاص.
  2. تدارک مهارهای «من» که کودکان هنوز بر آنها تسلط ندارند (به عنوان مثال، آرام کردن کودکان در خلال طغیان های هیجانی).
  3. آموزش مهارت های مقابله ای (مثلا چگونه در تاخیر انداختن ارضا، توجه خود را تغییر بدهد).
  4. کمک به کودکان برای پیش بینی پیامدهای اعمالشان.
  5. ارائه الگو برای خودمهارگری.

نوجوانانی که خودمهارگری ضعیفی دارند، از خانواده هایی هستند که در آنها تعارض بسیار زیادی به خصوص در مورد ارزش های مربوط به تربیت کودک وجود دارد. والدین این نوجوانان در آموزش کودکان خود مسامحه می ورزند و در خصوص کارهای خانه و مدرسه انتظار کمی از آنها دارند (بلاک، 1971).

ج) تبعیت جویی یا دگرپیرویی

بخشی از ماهیت اخلاق، پیروی از معیارهای بیرونی گزینش شده است. یک فرد اخلاقی در نهایت باید بیاموزد که معیارهای برونی رفتار را درونی سازی کند. برای مثال کودکان باید بیاموزند که سهیم شدن در موضوعات ارزشمند در کار و بازی از نظر اجتماعی مور تایید است. ریشه های چنین پیروی در خردسالی بنا گذاشته می شود. نوپایان در حدود 19-18 ماهگی شروع به پیروی از مادرانشان می کنندو کودکان خردسال به طور خودانگیخته سعی می کنند خطاها و اشتباهات خود را جبران کنند، مثلا عذرخواهی از مادر نمونه ای از این رفتارها به حساب می آید (لمب و فینی، 1995؛ آیزنبرک . موسن، 1989). نقش والدین در اینجا بسیاری حیاتی است. انعطاف پذیری مادران، تکیه بر مذاکره به جای کنترل مستقیم و عاطفه مثبت هنگام تربیت، همگی باعث ارتقا سطح پیروی در کودکان می شود. به علاوه این رفتارها با تحول وجدان در سال های بعدی ارتباط دارد (وسترمن، 1990؛ کوزینسکی و دیگران، 1987؛ کوچانسکا، 1991).

د) حرمت خود

این گفتار که «خود را دوست بدار پیش از آنکه دیگران بتوانند دوستت داشته باشند» و یا «بهترین دوست خود باش»، اگر چه کلیشه ای به نظر می رسد، اما حقیقتی بدیهی را در خود پنهان دارد و پژوهش های متعددی صحت آنها را در خصوص حرمت خود تایید می کنند. حرمت خود در کودکی باس لامت روان در زندگی آینده رابطه دارد و فقدان آن به حالت های مرضی همچون افسردگی و اضطراب می انجامد. به طور کلی به نظر می رسد که عزت نفس با حرمت خود مثبت از نظر روانشناختی دال بر وجود سلامت است (هارتر، 1997).

به اعتقاد کوپر اسمیت (1967) سه بُعد اصلی تربیت، حرمت خود کودکان را ارتقا می دهند:

  1. پذیرش کودکان.
  2. تعیین حدود مشخص برای رفتار کودکان.
  3. اجازه به کودکان برای بیان خود و احترام به شخصیت و دیدگاه منحصر به فرد آنها.

این عقاید با شیوه تربیتی «مقتدرانه» همبستگی دارد.

مکانیزم های تاثیر والدین بر تحول اخلاقی (ویژگی های اخلاقی)

الف) همدلی

کاگان (1984) همدلی را یکی از «هسته ای ترین هیجان های اخلاقی» می داند. دامون (1988) آن را «یکی از عمده ترین حمایت های هیجانی اخلاق» نامیده است و معتقد است که اخلاق اساسا به تقدم فرد به دیگری تاکید دارد و صرفا به واسطه درون نگری و شناخت احساسات درونی دیگری تحول نمی یابد. کودکان باید یاد بگیرند نه تنها با واکنش های هیجانی خود هماهنگ شوند، بلکه با واکنش های هیجانی دیگری نیز هماهنگی حاصل کند. هافمن (1991) همدلی را پاسخ عاطفی فرد به آشفتگی دیگری تعریف کرده است که نسبت به وضعیت فرد دیگر تناسب دارد تا با وضعیت خود فرد. هافمن پنج نوع همدلی را مشخص ساخته است که از واکنش های غیر ارادی خودکار نوزاد به گریه های نوزاد دیگر شروع شده و تا واکنش پخته بر تعمق فرد به شرایط ناگوار دیگری ادامه می یابد. پاسخدهی همدلانه با نوع دوستی ارتباط مثبت داشته و با رفتارهای ضداجتماعی ارتباط منفی دارد.

    نقش تربیت: اگر چه هافمن همدلی را برای کودک امری ذاتی می داند و آن را «همدلی کلی» می نامد، اما معتقد است که تربیت در کنار تحول شناختی کودک نقش به سزایی در ایجاد همدلی ایفا می کند. به خصوص استفاده از  «القا شناختی» و نه استفاده از زور و محرومیت عاطفی بتعص ارتقا سطح همدلی می شود. بدین معنا که هنگام گوشرد کردن نکته ای به کودک، بر پیامدهای رفتار کودک برای دیگری تمرکز کنند و به تبیین آن بپردازند.

ب) وجدان

وجدان از دیرباز به عنوان ترکیبی از معیارهای درونی شده و نتایج رفتاری و عاطفی پایبندی یا عدم پایبندی به این معیارها تعریف شده است. کوچانسکا (1997) از جمله محققانی است که خارج از حیطه روان تحلیلگری، به مطالعه وجدان پرداخته است و آن را داریا دو جنبه عمده می داند. یکی، ناراحتی عاطفی که حاصل هیجانی تخطی از معیارها است. برای مثال گناه، پشیمانی، همدلی برای قریانی و دیگری، نظم دهی اخلاقی فعال است که درونی سازی کلاسیک معیارها را در بر می گیرد که باعث جبران و نظارت فرد بر خطاهای خود می شود. کوچانسکا (1997) بین خلق و خوی اولیه، به خصوص کنترل بازدارنده بالا و تکانشگری پایین و سطح وجدان ارتباط برقرار می سازد و معتقد است که خودمهارگری عامل بنیادین تحول اخلاقی است.

   نقش تربیت: اکثر محققان استفاده از القا شناختی و اجتناب از اعمال زور را در درونی سازی معیارها مهم دانسته اند. اسمیت و گرینینگ (1955) تاثیر اجتناب از اعمال زور را در افزایش احساس گناه گزارش کرده اند. رابطه عاطفی مثبت بین مادر و کودک و اجتناب از اعمال زور در کودکان پیش دبستانی به درونی سازی بیشتر معیارها می انجامد و تحول وجدان به وجود یک الگوی پایدار تقابل عاطفی بین مادر و کودک و همدلی مادر بستگی دارد.

ج) نوع دوستی (دگر دوستی)

نوع دوستی یا دگر دوستی را شاید بتوان یکی از شناخته شده ترین ابعاد روان شناسی اخلاق دانست که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفته است.  نوع دوستی یا به شکل رفتار (یا مجموعه رفتارها) بروز می کند و یا یک صفت شخصیتی (منش) است که از پرداختن فرد به آن رفتارها شکل گرفته است. آیزینبرگ و ماسن (1989) کودکان نوع دوست را کودکانی فعال، اجتماعی، توانا، با جرات، پیشرفته در تقش پذیری و قضاوت اخلاقی و همدلی دانسته اند. نوع دوستی با قضاوت و استدلال اخلاقی رابطه عمیقی دارد (برکویتز، 1997). محققان دیگر نوع دوستی را حاصل یک دلبستگی ابتدایی مثبت با والدبن دانسته اند که شخصیت افراد را شکل داده و به عنوان یک نمونه نخستین برای روابط /اتی عمل می کند. دگر دوستی از سنین پایین تحول یافته و به شیوه های متفاوتی خود را بروز می دهد (هترینگتون، 1986). بیشتر وقتی درباره رفتارهای جامعه پسند توضیح داده شد، مراحل تحول رفتار اجتماعی بیان گردید که تا حدی با تحول دگر دوستی نیز انطباق دارند.

   نقش تربیت: تربیت عامل تعیین کننده نوع دوستی است. والدین کودکان نوع دوست، مهربان و حمایتگر بوده، نوع دوستی را الگودهی می کنند، اثرات اعمال فرد را برجسته می سازند، از القا شناختی استفاده می کنند، انتظارات شفافی را برای رفتار مبتنی بر بلوغ تعیین می کنند و وضعیت هایی را خلق می کنند، تا کودکان رفتار مسئولانه نسبت به دیگری را بروز دهند. این والدین از شیوه تربیتی مقتدرانه استفاده می کنند و در خصوص بدی یا خوبی رفتار با کودکان خود صحبت می کنند (موین، 1989؛ زان واکسلر، راک و کینگ، 1979).

د) استدلال اخلاقی

اگر چه الگوهای نظری متعددی برای تحول استدلال اخلاقی مطرح شده است، اما الگوی کهلبرگ (1969) رایج ترین آنها است. او 6مرحله را برای استدلال در خصوص اخلاق شناسایی نمود، به عبارت دیگر پیشرفت تحولی فزاینده، روش هایی موثرتر برای تفکر و حل مسائل و موضوعات اخلاقی در اختیار فرد می گذارد.

    نقش تربیت: با وجود اینکه برای سالها اثرات تربیت بر تحول استدلال اخلاقی، نادیده گرفته شده بود، اخیرا پژوهش هایی جالب توجهی صورت پذیرفته و سه متغیر عمده مربوط به تربیت شناسایی کرده اند که عبارتند از:

سطح استدلال اخلاقی خود والدین

شیوه تربیتی والدین

الگوی ارتباطی والدین

با این حال دو الگوی آخر ظاهرا در تحول استدلال اخلاقی، بیشترین سهم را دارند (کولبی و کهلبرگ، 1987).

پیشتر اشاره شد که باومریند (1971) سه الگوی تربیتی مجزا را معرفی نموده است:

  1. الگوی مستبد، والدین در این الگو بسیار کنترل گننده و پرتوقع هستند از نظر عاطفی سرد و ارتباط چندانی با کودکان خود ندارند.
  2. الگوی سهل گیر، در این الگو والدین پرمحبت بوده ولی هیچ گونه کنترلی را بر رفتار کودکان اعمال نمی کنند.
  3. الگوی مقتدر، در این الگو والدین پرمحبت بوده و در عین حال رفتار کودکان را کنترل کرده و انتظار بالایی را در خصوص رفتار مبتنی بر بلوغ کودکان اعمال می کنند.

تنها چند مطالعه به بررسی رابطه بین شیوه های تربیتی و استدلال اخلاقی کودکان پرداخته اند. پرات و دایسنر (1994) گزارش کردند که استدلال اخلاقی نوجوانان را می توان به طور مثبتی توسط شیوه تربیتی مقترانه پیش بینی نمود. در ضمن شیوه تربیتی سهل گیر به کاهش سطح استدلال اخلاقی می انجامد. سایر مطالعات نیز یافته های یکسانی را گزارش کرده اند. در بررسی کودکان و نوجوانان دارای استدلال اخلاقی بالا دریافتند که والدین آنها از شیوه های مقتدرانه برای تربیت استفاده می نمودند، به خصوص هنگامی که این شیوه ها با تمرکز بر یک ارتباط مبتنی بر حمایت و با گشاده رویی همراه می شد، سطح استدلال اخلاقی افزایش بیشتری می یافت.

در سایر پژوهش ها، تاثیر ارتباط خانواده بر تحول توانایی های استدلال اخلاقی مورد بررسی قرار گرفته است. در این پژوهش ها ماهیت بحث خانواده درباره موضوعات اخلاقی (واقعی و فرضی) و رابطه آن با تحول استدلال اخلاقی کودکان مطالعه شده است. این مطالعات به دو شکل صورت گرفته اند:

  1. مطالعاتی که از مباحث خانواده به عنوان مداخلاتی برای تحریک تحول استدلال اخلاقی کودکان استفاده می کردند.
  2. مطالعاتی که صرفا مباحث خانواده را تحلیل کرده و رابطه آن را با سطوح استدلال اخلاقی کودکان بررسی می کردند (برکویتز، 1983).

مطالعاتی که از مباحث خانواده به عنوان مداخله استفاده می کردند، دریافتند که وقتی مادران در این گونه مباحث درگیر می شوند، به افزایش استدلال اخلاقی می انجامد. ولی هنگامی که این مباحث صرفا در کلاس هایدرسی صورت می پذیرد تاثیرات آنها بسیار اندک است. استنلی (1980) متذکر می شود که تنها هنگامی که والدین با نوحوانان خود در کلاس های آموزشی شرکت می جویند، موفقیت حاصل می شود.

مطالعاتی که ارتباط خانواده را تحلیل می کردند، دریافتند که بیشترین تحول اخلاقی در خانواده هایی است که در مباحث خانوادگی از کودکشان حمایت می کردند. کروجر (1992) گزارش نمود که ارتباطات در گروه همتاها و مباحث اخلاقی مادر-دختر رابطه مثبتی با تحول استدلال اخلاقی دارد. همچنین پژوهش ها نشان می دهند که سه ویژگی مباحث اخلاقی والدین می تواند سطح استدلال اخلاقی را پیش بینی کنند:

  1. سوالات سقراطی
  2. حمایت عاطفی
  3. ارائه استدلال اخلاقی بالاتر از سطح کودک

شیوه های تربیتی و آموزش والدین به عنوان نربیان ذاتی اخلاق

همانطور که پیش از این گفته شد، مطالعات انجام شده روی تاثیر والدین بر تحول اخلاقی کودکان، مجموعه فرآیندهایی را نشان می دهند که به طور پایا با تفکر، احساس و عمل اخلاقی کودکان در ارتباط است. در این میان می توان پنج فرایند تربیتی مربوط به والدین را شناسایی نمود که بر دو یا بیش از دو عدد از هشت مولفه روان شناسی اخلاقی تاثیر دارند، این پنج فرایند عبارتند از:

  1. استفاده از القا شناختی
  2. بیان محبت و حمایت
  3. توقع از کودکان و تعیین حدود
  4. الگودهی رفتار اجتماعی-اخلاقی
  5. اعمال مباحث خانوادگی باز دموکراتیک و شیوه حل و فصل تعارض.

بنابراین، تنها با تمرکز بر ابعاد تربیتی اندکی، والدین می توانند نقش بسیار مهمی را در شکل دهی تحول اخلاقی کودکانشان ایفا کنند (لیکومنا، 1983).

فرآیند توصیه های عملی برای والدین

ردیف متغیرهای تربیت مربوط به والدین متغیر بازده برای کودک
1 القا شناختی همدلی

وجدان

نوع دوستی

استدلال اخلاقی

2 شیوه تربیتی مقتدرانه: پاسخدهی/محبت جهت گیری اجتماعی

پیروی

نوع دوستی

وجدان

حرمت خود

استدلال اخلاقی

3 توقع از کودکان و تعیین حدود خومهارگری

نوع دوستی

حرمت خود

4 الگودهی رفتار اجتماعی-اخلاقی خودمهارگری

نوعه دوستی

5 مباحث خانوادگی باز دموکراتیک و شیوه حل و فصل تعارض تبعین جویی

حرمت خود

وجدان

استدلال اخلاقی

نوع دوستی

 

منبع:

جان بزرگی، مسعود؛ آگاه هریس، مژگان؛نوری، ناهید(1393). آموزش اخلاق، رفتار اجتماعی و قانون پذیری به کودکان. تهران: کتاب ارجمند.

اشتراک گذاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *